دنیای با تو بودن
بر دشت تشنه دل ، باریدی همچو باران
پیوند دادی ام با ، پاکی چشمه ساران
دل دست تو سپردم ، بی عذر و بی بهانه
مست از شمیم عطرت ، با یک بغل ترانه
همچون ستاره هستی در قصه های شیرین
چون خوابهای رنگی ، از روزگار دیرین
یکباره پر گشودم تا مرزهای تازه
باور نموده ام من ، این عشق چاره سازه
ابروت قبله گاهم ، نازت نیاز من شد
دستان مهربانت ، مرهم به زخم تن شد
با قاصدک صمیمی ، همراز لاله هستی
بر برگ های تشنه مانند ژاله هستی
احساس پاک چشمه در چشم تو روان شد
دنیای با تو بودن ، انگار بی زمان شد
![]()
+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1384ساعت 20:15  توسط محمد حسین
|
