يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند
گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند
یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش پيداست
مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست
يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است
توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است
يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد
آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد
يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند
گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند

شبی از پشت یک تنها یی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایم روئید با حسرت جدا کردم
با یاد تو امشب
گیسوی مهتاب
آرامشی به وسعت نوازش به قلبم میفشاند
و من
یاد تو را تا آفتاب فردا
با سایه ماه خواهم برد
تا بدانند عشق
زمان نمی شناسد
تقدیم به همسرم ![]()

خداوند نوری است ابدی اگر بتوانی او را ببینی هرگز به تاریکی نمیرسی
خداوند را به یاد داشته باش تا بدیها از یادت برود
حقیقت چیزی است واقعی تا با تو نباشد باور نمی کنی
از خداوند بخواه ، چون اوست تنها بخشنده
از خداوند بگو ، از نعماتش ، گذشتش ، بخشش و مهربانیش تا کلامت پاک بماند
با او باش تا با تو باشد
شاکرش باش تا لطفش را ببینی
خوب باش تا خوبیهایش را ببینی
عجول مباش که همه چیز بعد از صبوریست
خداوندا ! عشق تو بزرگترین سرمایه جاودانه زندگیست
خداوندا ! عشق تو سیراب کننده تمام عشقهاست
زندگی جامیست زرین از طلا اگر بلد باشی چگونه بازی کنی همیشه در دست توست
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزم سیما سال نو مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زیبا تر ین واژه زندگی ام
ای بهتر ین تکیه گاه برای دلتنگی ام
همدم و سنگ صبورم
قشنگترین بهانه زندگیم
از اعماق وجود دوستت دارم
ای کسی که معنای زندگی را وقتی حس می کنم که در کنار تو هستم
تو با کلام گرم و دستان پر محبت خود ، به قلب افسرده من نشاط و فروغ زندگی می بخشی
قلب همیشه گرمت تکیه گاهی امن برای دوباره زیستن است تورا که مونس تنهائی ام هستی
فصل فصل بهاران عمرم را به پیوند آسمانی مان بخشیدم
به چشمانت قسم تا ابد با تو خواهم بود

یک کهکشان سلام به منظومه نگاهت .
یک بهار شکوفه تقدیم به رویاهای اطلسیت .
یک اقیانوس صداقت به اشکهای پر تلاطمت .
سینه ژرفی تشنه محبت با ترنم رویشی سبز با ترانه هایش در زیر چتری از باران تقدیم تو .
تنها تنهاایم تویی تو که هم ماه منی هم شاه من.
تو را سبد سبد لبخند هدیه میکنم ؛
تو که شفا بخش نگاه عاشقی
، مهربانی
، نازنینی مثل عشق ؛

سرسبزتر ز باغ تماشاست چشم تو
شور آفرین چو جام مهناست چشم تو
تا عمق هفت وادی مبهم کشاندم
آینه ای ز عالم بالاست چشم تو
در جستجوی رد سواران ابرها
هر شب ز پشت پنجره پیداست چشم تو
آه ای پری بخند در این صبح زرنگار
آخر ز سوگ کیست که دریاست چشم تو ؟

جمله آخری برای آسمونی
بر دشت تشنه دل ، باریدی همچو باران
پیوند دادی ام با ، پاکی چشمه ساران
دل دست تو سپردم ، بی عذر و بی بهانه
مست از شمیم عطرت ، با یک بغل ترانه
همچون ستاره هستی در قصه های شیرین
چون خوابهای رنگی ، از روزگار دیرین
یکباره پر گشودم تا مرزهای تازه
باور نموده ام من ، این عشق چاره سازه
ابروت قبله گاهم ، نازت نیاز من شد
دستان مهربانت ، مرهم به زخم تن شد
با قاصدک صمیمی ، همراز لاله هستی
بر برگ های تشنه مانند ژاله هستی
احساس پاک چشمه در چشم تو روان شد
دنیای با تو بودن ، انگار بی زمان شد
![]()
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جوییم
جان یابم زین شبها می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم
زشعف دارم نغمه ای بر لبها
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پور نور
می درخشد میان هاله راز
بی گمان زان جهان رو یایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق


تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
تو مثل وسوسه شکار یه شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرا می سازند
گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازند
اگه مردای تو قصه بدونن که ا بنجایی
برای بردن تو با اسب بالدار میتازند
همه می پرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم .
من ، مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده هستی را در گندمزار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را میشنوم ، می بینم ،
من به این جمله نمی اندیشم ،
من به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم.
تو بدان این را ، تنها تو بدان ،
تو بیا ،
تو بمان با من ، تنها تو بمان ،
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ،
من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند ،
اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ، تو ببند ،
تو بخواه ،
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ،
قصه ابر و هوا را ، تو بخوان ،
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .
![]()
![]()
![]()
یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
![]()










